|
|
|
|
|
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صد هزار زينت و آرايش عجيب
گيتي بديل يافت شباب از پي شبيب
لشكرش ابر تيره و باد صبا نقيب
ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
چونان حصاري كه گذر دارد از رقيب
به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب
و ز برف بركشيد يكي حله قصيب
هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
چون پنجه عروس به حنا شد خضيب
سار از درخت سرو مر او را شده مجيب رودکی |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 11:9 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیا شبیه توست مثل دلبری هات چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات مثل شکوه بادبادک بازی باد وقتی که می رقصاندش بازیگری هات چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن مثل گل تردید در نا باوری هات افسوس اما شهر ارزان می فروشد در پارکهای شوخ، شرم دختری هات ای شهرزاد قصه های سالها پیش افسانه ام کن با تب افسونگری هات گم کرده ام آه ای هزار و یک درد خورشید را قصه ی دیو و پری هات شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟ دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات امشب عمو زنجیر باف قصه ام را آورده ام در حلقه ی پا منبری هات نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن تا پر بگیرم در حریم پاپری هات امروز یادم کن که فردا دیگر از من گردی نخواهد خاست با یادآوری هات * دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ، حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 23:18 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش
گوارا بادت اين عشرت كه دارى روزگارى خوش
كه مهتابى دلفروزست و طرف لالهزارى خو
كه مستى مىكند با عقل و مىبخشد خمارى خوش سپندى گو بر آتش نه كه دارد كار و بارى خوش
بود كز دست ايامم به دست افتد نگارى خوش
كه شنگولان خوشباشت بياموزند كار |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 0:5 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
دل گفت شيدا گشتهام از چشم مستِ ماه او |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 18:31 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
از من دلشده ديوانه ترى نيست كه نيست بايد اين بار، به حالِ دلِ ديوانه گريست ياد باد آنهمه پندار كه در سر مى رفت كاين دل فارغ من تا ابد از عشق بريست عهد كردم نشوم عاشق و مجنون كسى... لاف مردانه كه گويد سخن مرد يكيست ز زنيّت شده ام مسخره لاف زنان حرف بيهوده زدم، دامنم از عُذر تُهيست امشب اين قصه عشقم بنويسيد به زر هركه دانست، بداند حذرى ديگر نيست |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 18:26 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامنی دارد راست کز قامت او قیامت از ما برخاست آن جاه و جمالی که جهان افروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و پریر رفت که روز امروز است آن خواجه که بار او همه قند تر است از مستی خود ز قند خود بیخبر است گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی نی گفت ندانست که آن نیشکراست آن سایه تو جایگه و خانه ما است وان زلف تو بن دل دیوانه ما است هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است اما نه چو شمع که پروانه ما است |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 15:59 توسط ح ر
|
|
||
|
|
تمامی سخن معشوق |
|
|
تمامی سخن معشوق ترا آن به که راه خویش گیری شکیبایی در این ره پیش گیری روی چون عاقلان در خانه زین پس نگردی این چنین دیوانه کس مکن با چشم سر مستم دلیری که از روبه نیاید شیر گیری مکن با زلف شستم عشقبازی که این کاری است با لختی درازی هر آنکس کو نداند پایه خویش ببازد ناگهان سرمایه خویش کجا مانند تو مسکین گدائی رسد در وصل چون من پادشاهی چه خیزد زین گریبان چاک کردن فشاندن اشک و بر سر خاک کردن .... تو ای مجنون که عشق نام داری شراب شوق من در جام داری ترا آن به که با دردم نشینی که جان در بازی از رویم ببینی مگر نشنیده ای ای از خرد دور که پروانه ندارد طاقت نور برو می ساز با اندوه و خواری که سازد عاشقان را بردباری |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 0:14 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
دوبیتی خوشا آنانکه الله یارشان بی بحمد و قل هو الله کارشان بی خوشا آنانکه دایم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم بهرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان روی زیبای ته وینم یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل ویکی هجران پسندد من از درمان ودرد و وصل وهجران پسندم آنچه را جانان پسندد خدایه داد از این دل داد از این دل نگشتم یک زمان من شاد از این دل چو فردا داد خواهان دار خواهند برآرم من دو صد فریاد از این دل دلا خوبان دل خونین پسند ند دلا خون شو که خوبان این پسند ند متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن گروهی این پسند ند دو زلفانت گرم تاز زبابم چه می خواهی ازین حال خرابم ته که با مو سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی بخوابم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:4 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
باغبان تويي تويي بهارم درآمد کتابم ، ترانه جواني تو نور شمع مايي درون اين خيابان تويي تو جنگل من بيا تو گلشن من يه شب درون خوابم ، بيا کليد باغم ترانه رهايي ، تويي طلوع خورشيد درون صبح اميد ، غروب اين خزانم سپيده بهارم ، بيا بيا تو شبنم به روي پلک خَستم بيا بيا شقايق جوانه اي بر اين تن تو بارشي بر اين جان، بِبينمت من از دور تويي سوار بر موج تويي شفاي در اوج ، بيا که تو هَموني کلام در سکوتم جوانه سرودم ، تو صحبت شبونَم ، بيا بيا که تويي تو باغبون عشقم شاعر : پگاسوس |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 7:29 توسط ح ر
|
|
||
|
|
|
|
|
درختي تنها در شبي پر ستاره |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 7:27 توسط ح ر
|
|
||