تبليغاتX
شعر سرا
شعر سرا
اشعار فارسی
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب

 با صد هزار زينت و آرايش عجيب


شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود 

 گيتي بديل يافت شباب از پي شبيب


چرخ بزرگوار يكي لشكري بكرد 

 لشكرش ابر تيره و باد صبا نقيب


نفاط، برق روشن و تندرش طبل زن

 ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب


خورشيد زابر تيره دهد روي گاه گاه

 چونان حصاري كه گذر دارد از رقيب


يك چند روزگار جهان دردمند بود 

 به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب


باران مشكبوي ببارد نو به نو 

 و ز برف بركشيد يكي حله قصيب


گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت 

 هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب


لاله ميان كشت درخشد همي ز دور

 چون پنجه عروس به حنا شد خضيب


بلبل همي بخواند بر شاخسار بيد 

 سار از درخت سرو مر او را شده مجيب

رودکی

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 11:9  توسط ح ر  | 

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

 

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

 

مثل شکوه بادبادک بازی باد

 

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

 

چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن

 

مثل گل تردید در نا باوری هات

 

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

 

در پارکهای شوخ، شرم دختری هات

 

ای شهرزاد قصه های سالها پیش

 

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

 

گم کرده ام آه ای هزار و یک درد

 

خورشید را قصه ی دیو و پری هات

 

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

 

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

 

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

 

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

 

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

 

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

 

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

 

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

 

*

دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،

 

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 23:18  توسط ح ر  | 

كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش 

 معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش‏


الا اى دولتى طالع كه قدر وقت مى‏دانى 

 گوارا بادت اين عشرت كه دارى روزگارى خوش‏


شب صحبت غنيمت‏دان و داد خوشدلى بستان 

 كه مهتابى دلفروزست و طرف لاله‏زارى خو


ميى در كاسه چشمست ساقى را بناميزد

 كه مستى مى‏كند با عقل و مى‏بخشد خمارى خوش


هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبرى باريست

 سپندى گو بر آتش نه كه دارد كار و بارى خوش‏


عروس طبع را زيور ز فكر بكر مى‏بندم 

 بود كز دست ايامم به دست افتد نگارى خوش‏


به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه 

 كه شنگولان خوشباشت بياموزند كار

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 0:5  توسط ح ر  | 

دل گفت شيدا گشته‌ام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند اين سخن راهي جداست راه او
دل گفت دالان مي‌زنم گر كوه باشد پيش رو
گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او
دل گفت من آهنگرم در كوره‌ام آبش كنم
گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او
دل گفت اوزانت كنم گر چشم را وامم دهي
گفتم كه چشم زودتر، بنشت در اشعار او
دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونه‌اش
گفتم كه دستم نيز هم گمگشته در چشمان او
دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را
گفتم كزان تو پيشتر پايم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده، تا نغمه‌اش را بشنوي
گفتم كه نيست اندرش جز نغمه‌اي از ناي او
دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم
گفتم كه لب‌هايم شده، وقف ثناي نام او
دل گفت اي سودازده پر مي‌كشم از سينه‌ات
گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او
خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بي‌قلب و تن
خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او
گفتم كه آي مي‌روي،چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 18:31  توسط ح ر  | 

از من دلشده ديوانه ترى نيست كه نيست

بايد اين بار، به حالِ دلِ ديوانه گريست

ياد باد آنهمه پندار كه در سر مى رفت

كاين دل فارغ من تا ابد از عشق بريست

عهد كردم نشوم عاشق و مجنون كسى...

لاف مردانه كه گويد سخن مرد يكيست

ز زنيّت شده ام مسخره لاف زنان

حرف بيهوده زدم، دامنم از عُذر تُهيست

امشب اين قصه عشقم بنويسيد به زر

هركه دانست، بداند حذرى ديگر نيست

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 18:26  توسط ح ر  | 

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست

در مجلس ما نیست  ندانیم  کجاست

سرویست بلند و قامنی   دارد  راست

کز  قامت  او  قیامت  از  ما   برخاست

 

آن جاه و جمالی که جهان افروز است

وان صورت پنهان که طرب را روز است

امروز  چو  با  ما  است  درو    آویزیم

دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

 

آن خواجه که بار او همه قند تر است

از مستی خود ز قند خود بیخبر است

گفتم  که  ازین  شکر  نصیبم  ندهی

نی گفت ندانست که آن نیشکراست

 

آن  سایه  تو  جایگه  و خانه  ما است

وان  زلف  تو  بن  دل  دیوانه  ما  است

هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است

اما  نه  چو  شمع  که پروانه  ما است

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 15:59  توسط ح ر  | 

تمامی سخن معشوق

تمامی سخن معشوق

ترا آن به که راه خویش گیری

شکیبایی در این ره پیش گیری

روی چون عاقلان در خانه زین پس

نگردی این چنین دیوانه کس

مکن با چشم سر مستم دلیری

که از روبه نیاید شیر گیری

مکن با زلف شستم عشقبازی

که این کاری است با لختی درازی

هر آنکس کو نداند پایه خویش

ببازد ناگهان سرمایه خویش

کجا مانند تو مسکین گدائی

رسد در وصل چون من پادشاهی

چه خیزد زین گریبان چاک کردن

فشاندن اشک و بر سر خاک کردن

....

تو ای مجنون که عشق نام داری

شراب شوق من در جام داری

ترا آن به که با دردم نشینی

که جان در بازی از رویم ببینی

مگر نشنیده ای ای از خرد دور

که پروانه ندارد طاقت نور

برو می ساز با اندوه و خواری

که سازد عاشقان را بردباری

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 0:14  توسط ح ر  | 

دوبیتی

 

خوشا آنانکه الله یارشان بی

بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنانکه دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

 

 

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به دریا بنگرم دریا ته وینم

بهرجا بنگرم کوه و در و دشت

نشان روی زیبای ته وینم

 

 

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل ویکی هجران پسندد

من از درمان ودرد و وصل وهجران

پسندم    آنچه   را   جانان     پسندد

 

 

خدایه داد از این دل داد از این دل

نگشتم یک زمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان دار خواهند

برآرم من دو صد فریاد از این دل

 

 

دلا خوبان دل خونین پسند ند

دلا خون شو که خوبان این پسند ند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گروهی آن گروهی این پسند ند

 

 

دو زلفانت گرم تاز زبابم

چه می خواهی ازین حال خرابم

ته که با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

 

از بابا طاهر

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:4  توسط ح ر  | 

باغبان

تويي تويي بهارم
درآمد کتابم ،
ترانه جواني
تو نور شمع مايي
درون اين خيابان تويي تو جنگل من
بيا تو گلشن من يه شب درون خوابم ،
بيا کليد باغم
ترانه رهايي ،
تويي طلوع خورشيد
درون صبح اميد ،
غروب اين خزانم
سپيده بهارم ،
بيا بيا تو شبنم
به روي پلک خَستم
بيا بيا شقايق
جوانه اي بر اين تن
تو بارشي بر اين جان،
بِبينمت من از دور
تويي سوار بر موج
تويي شفاي در اوج ،
بيا که تو هَموني
کلام در سکوتم
جوانه سرودم ،
تو صحبت شبونَم ،
بيا بيا که تويي تو باغبون عشقم

شاعر : پگاسوس
2 نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 7:29  توسط ح ر  | 

درختي تنها در شبي پر ستاره

خود را پگاسوس ناميده ام

بهر رهايي

بهر شفايي

که ندارم

2 نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 7:27  توسط ح ر  | 

 
Website Counter
Web Counters